|
گذر از معنا
|
|||
|
سید علی صالحی میگه:
تردد بی پایان رؤیاها از اواسط شب تا سپیده دم. من هم میگم همین، برای من مشکل ایجاد کرده است. وقتی که سه سال است که زندگی نکرده ام! دویده ام و نرسیده ام. روحم قد ده سال پیر شده و بغض دارد. آنقدر که دیشب انکار خودم شده بودم. خزانه غیب هم دری نمیگشاید! مدتی نخواهم نوشت.
وقتی اِلِنور در دقیقه دهم ِ ساعت دوم فیلم یکهو زد زیر گریه، فهمیدم که هیچوقت اشتباه فکر نکرده ام. اِلِنور نماد تمام دخترانی است که sense & sensibility را خوب می فهمند، به سبک خودشان البته....و از خانم جین آستین ممنونم که با اولین رمانش ، برای اولین بارتاییدی بر ساختار فکری ام زد در جامعه ای که اکثریت مشابه " مِری آن" فکر میکنند و گاهی هم به تلخی " لوسی ".....
همیشه دوست داشتم یک ژاکت قرمز داشته باشم شاید هم آلبالویی اما ترجیح بر قرمز بودنش هست. برادرم هم میدانست و یکبار یک کاپشن قرمز و بار دیگر یک کت قرمز برایم سوغاتی آورد اما هیچکدام آنی نبود که میخواستم. دوست داشتم بافتی باشد. امشب فکر کردم دوست دارم بلند هم باشد. یک کمربند از جنس خودش داشته باشد که دور کمرم گره بزنم.حتی میخواهم جیب هم داشته باشد و در طرحش، پیچ هم داشته باشد. فکر کردم شروع کنم خودم ببافمش اما دیگر حالا برایم مقدور نیست...
دلم میخواست وقتی پاییز آمد بپوشمش و بعد از یک باران در عصر، بروم پیاده روی در این خیابان بلند و دستهایم را در جیب هایش بگذارم و راه بروم و فکر کنم. پاییز دارد می آید و دارم به این فکر میکنم که شاید دیگر وقتی وجود نداشته باشد برای این کار.... از اینکه عمرم اینقدر زود میگذرد و آنچنان میگذرد که اختیار من در انتخاب تقریبا ناچیز شده دلم میگیرد. این روزها به این قطعیت رسیده ام که هر چه کمتر حرف بزنم، بهتر است، حتی اگر بحث، حال و احوال دلم باشد.
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
نوع مطلب : برچسب ها : خانه مان ساکتِ ساکت است.
دو سال است که اینطور شده و هر روز ساکت تر از دیروز من هم از صبح تا شب تنهایِ تنها هستم تا اینکه پدر شب بیاید و بعد از ماکزیمم یک ساعت دیدن اخبار و خواندن مطلبی بخوابد. دلم برای با هم بودن هایمان تنگ شده برای بحث های طولانی با پدر... که این روزها مکالماتمان شاید به زور به روزی یک ربع برسد. دلم برای انتقادات همیشگی اش به سبک زندگی ام تنگ شده. که مدام بگوید چرا اینقدر تنبلی؟ ، چرا کوه نمیری؟ ، چرا این کتابو نخوندی؟، چرا از اون دوستت خبری نیست، قهر که نکردی؟ بگوید مثل زنان صد سال پیشم که خبرها را دهان به دهان میچرخاندند با این تفاوت که آنها در کوچه و دم در خانه یا شاید موقع سبزی پاک کردن این کار رو میکردن و حالا من در اینترنت! اینکه تحلیل نمیدونم و فقط انتقال میدم! اینکه نسل قبل توان تحلیل رو آموختند از کسانی مثل شریعتی و مطهری و بهشتی و صدرو ... و پر از اندیشه بودند و وقتی که به اندازه آنها فهمیدم نقدشان کنم، نه حالا. اینکه باید بجنبم و بخوانم و بخوانم مدتهاست باهم راجع به آینده حرف نزدیم. شاید به این خاطر که از اینکه یک دقیقه دیگر در کنارهم هستیم یا نه مطمئن نیستیم. از این سکوت، از این تنهایی خسته ام اما باید ساخت. هر چند که این تنهایی درسهایی به من داده که اینقدر بزرگند که اگه ازشون چشم پوشی کنم ناشکریه. این روزها، مثل یک صافی میمونه. آدمها رو برام غربال کرده. شاید بعدا راجع بهش نوشتم. همسایه جدید برایمان آمده. سکوت بیش از حد خانه موجب شنیدن صدایشان میشود گاهی. از صدای پارس سگشان که بگذریم، عادت خوبی دارند. دور هم مینشینند ونمی دانم به چی، بلند بلند میخندند. من هم با صدای خنده هایشان دلم شاد میشود.
اگر یک روزی، توانستید زندگی را متقاعد کنید که اسلحه اش را از روی شقیقه تان بردارد، خوشحال نشوید، پرواز نکنید، بگذارید چند روز بگذرد، بعد اگر با تمام قوایش برای اینکه شما را هرروز نصفه و نیمه زنده به گور کند، بر نخاست، به شادی بپردازید. که معمولا این اتفاق نمی افتد و هر روز نیمه جان، با تمام وجود می خواهید این زنده به گور شدن، پایان یابد. اگر آدم خوشبینی باشید این پایان یک معنی دارد و معنای دیگرش، تلخ است، برای وقتی است که خود زندگی مثل طناب بپیچد دور گلویتان. حالا انتخاب معنا باشد بر عهده خواننده، چون از وقتی که باورها و اعتقاداتمان مثل طناب بپیچد دور گلو، سخنی نگفتم. هنوز منتظر تحقق وعده هایی که خدا داده هستم، همان هایی که گفته حق اند.
خدایا
چهارم این ماه بیست و پنج سالم شد. می گویند که در این سن، زنها بیماری ربع قرن میگیرند و از گذران سن افسرده میشوند. اما من اینطور نشدم. شاید خیلی های دیگر هم نشوند. از این " می گویند ها" در این عالم زیاد هست. مثل تمام " می گوید " هایی که از جانب تو تا به این سن شنیده ام. زیاد! خیلی وقتها برای صاحب سخن هیچ اهمیتی ندارد که از جانب تو حرف ناصحیح بزند و خیلی کارهای دیگر هم انجام بدهد. خدایا الان بیست و پنج سال و بیست و پنج روزم هست و اقرار می کنم که تورا نمی شناسم اسلام تو را نمی شناسم خدایا این بلندگوهایی که مدام می گویند " می گوید" و حتی تو را یک لحظه ناظر خود حس نمی کنند را خاموش کن، آنوقت چشمهایم، قلبم، وجودم تورا کامل خواهد شناخت. خدایا ای کاش که بشناسمت. تمام گره ها از همینجا کور شده که اشتباه شناختمت. خدایا در بیست و پنج سالگی زانو زدم و از تو، خودت را خواستم. وقتی تو نوشته های یکی از دوستانم می خونم که " سکوت تنها حالتیه که همه راضی هستن، پس سکوت می کنم...سکوت..." دلم میخواد براش بنویسم با من حرف بزن! حداقل من رو با اون " همه" جمع نبند.....حتی اگر مطمئن باشی ناراضی می شوم.
پارسال همین موقع ها بود که این مطلب را نوشتم.
سوم محرم آمدو نور چشممان رفت بعد هم روز عاشورا شد و آنچنان زندگیمان بر باد رفت که الان باید هر لحظه شکرگزارت باشم خدای من که فقط گذشت.... دوست داشتم لحظه به لحظه اش را مینوشتم اما گفتم شرح تمام رنجها را بگذارم بین خودم و تو بماند... فقط این را بگویم که وقتی تنهایی گلویم را میفشرد و بی خبری و بلاتکیفی و ترس و غصه بر سرم خراب میشد میرفتم کنج اتاقی که در آن روزها درش ساکن بودم و به یاد کنج اتاق خودم که محروم شده بودم ازش، تسبیحم را میگرفتم و این ذکر را می گفتم: ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة....بارها و بارها ختمش میکردم و در اوج نا امیدی مطمئن بودم که نجات پیدا میکنم... امسال هنوز عاشورا نیامده و من شکرگزار تو هستم خدا که زیر سقف خانه خودم هستم و عزیزانم را هر روز می بینم... و امسال باز هم این ذکر را ختم می کنم...به یاد بقیه عزیزانی که به اجبار و به هر ترتیبی زیر سقف خانه خودشان نیستند و از دیدن عزیزانشان محرومند.... دوستان این روزها برای هم دعا کنیم.... التماس دعا
پائیز دوست داشتی هم اومد. حالا میشه دستهامو بذارم تو جیبمو سرمو بندازم
پایین و برم بیرون برای قدم زدن های طولانی. کلی فکر کنم وآخرش همه فکرها رو از
سرم بریزم بیرون و فقط به صدای خش خش برگهای زیر پام گوش کنم. اگر بارون هم بباره،
بلند خواهم گفت پادشاه فصلها، پائیز! با تمام وجودم نفس بکشم وبوی پائیزو حس کنم و
بروم زیر درختهای جادوییم در انتهای خیابون بایستم و مردم رو نگاه کنم که چطور می
دوند تا خیس نشن. بعد تو دلم بگم مگه قراره چند تا پائیز قشنگ دیگه رو ببینید، یک
لحظه از این همه هیاهو بیرون بیایید لطفا! وبعد سربالایی خیابون رو بالا بیامو به قلبم فکر
کنم. به اینکه تا حالا هیچ کس صاحبش نشده. نتونستم انتخاب کنم. اما بالاخره یک
روزی در قلبم رو باز خواهم کرد. چندان علاقه ای به عیان کردن احساساتم در
اینجا ندارم اما حالا که سربالایی رو دارم بالا میام ضربان قلبم تند تر شده و خودش
میخواست که حرف بزنه. خود قلبم میگه به وقتش! من هم به حرفش گوش میکنم. امیدوارم
که غافلگیرم نکنه ویکهو وقتش همین فردا باشه. به هر حال الخیر فی ما وقع...هر چه
پیش آید خوش آید... کمی میام بالاتر و به چهار حفره ای که
درون قلبم هست فکر کنم. مثل چهار گوشه خانه خدا...به این فکر می کنم که چند
بار خدا رو گم کردم...نمی فهمیدم کجاست... داره چی کار میکنه...از من چه توقعی
داره....باید بفهمم هر چند که شاید ...کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم پشت دانایی اردو بزنیم دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم...* به این فکر میکنم که خدا دل آدمی رو به چهار نام
خوانده: صدر، قلب، فواد، لُب و هر کدام رو ظرف چیز با ارزشی قرار داده، لب
ظرف توحید است و فواد ظرف معرفت و قلب ظرف ایمان و صدر ظرف اسلام قلب سرچشمه ایمان هست. شاید ریشه گم کردن ها و گم
شدن ها باورهای اشتباهم بوده که حالا باید دونه دونه بگردم و پیداشون کنم و
باهاشون سرو کله بزنم تا به یقین برسم...می دونم که سلامت قلب چهار مرحله
داره: که باید از شک، هوی و هوس گمراه کننده، عجب و
ریا، یاد ماسوی حفظش کنم. که اگه تلاشم رو بکنم، به بیراهه
نمیرم...ازدرون قلبم راهنمایی میشم... گفته شده خدایی که در
آسمانها و زمین نمیگنجد تنها در قلب انسان مومن می گنجد. باید بیشتر مواظب
دلم باشم که پاک باشه...پاکِ پاک... اونوقت باید کاری کنم که
عقلم از راه قلبم بگذره... تا که درست ترین تصمیم ها رو بگیرم. تا که بهترین
انتخاب رو بکنم... ------------------------------------------ * سهراب سپهری ![]() سرمو گرفتم زیر شیر آب داغ کردم! مغزم داغ کرده خدایا ازت سوال کردم....بدجوری خوب جواب دادی... اونهم وقتی که دیگه تو این ظلمت بلعنده همه ی خوبها و خوبیها، هیچ رشته نوری نمی دیدم...وقتی که ته ِ ته ِ بن بست رسیده بودم...خدایا...صبر بده... وَعْدَ اللَّهِ لَا یُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ ﴿۶ - روم﴾ خدا وعده داده است و وعده ی خود خلاف نکند ، ولی بیشتر مردم نمی دانند . آیه قبلش هم این بود: بِنَصْرِ اللَّهِ یَنصُرُ مَن یَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ ﴿۵ - روم﴾ به یاری خدا . خدا هر کس را بخواهد یاری می کند ، زیرا پیروز مند و مهربان است. |
درباره وبلاگ
الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد.............. ____________________________________________________________________________ ************ *************************** *****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ****** مدیر وبلاگ : رها آرشیو وبلاگ
بهمن 1390
دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آرشیو كل مطالب پیوندهای روزانه
چیزی نمانده است...
shivi PM 8:25 فراز مسند خورشید سرسو اكالیپتوس چشم سوم خورشید نیمه شب فرا تر از بودن در گلستانه انکیدو لحظه های کاغذی واگویه تا فراموشی نقشه ضد حوا من و نبات و زندگی سگی خلوت نشین علی کوچیکه عرفان،برابری،آزادی وبلاگ گروهی حوا تنها رفیق غم هم کلاسی نسل سومی یاور میهن آسمونی همه پیوندهای روزانه آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز : بازدید دیروز : بازدید این ماه : بازدید ماه قبل : تعداد نویسندگان : تعداد کل پست ها : آخرین بازدید : آخرین بروز رسانی : |
||